پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

◕‿◕ پارسا قصه هایی از لبخند خدا◕‿ ◕

اولین سفر هوایی من با مامان

      مادر جون چند شبی است که مدام زنگ می زنه ومی گه دلم برای من تنگ شده .       بابایی هم که مادر جونمو خیلی دوست داره برای من ومامان بلیط گرفت و ما رو به اصفهان فرستاد . مامان برای من کمی شیر در شیشه گذاشت تا در پرواز به من بده تا گوشای من درد نگیره . بابایی ما را به فرودگاه برد وبعد از یه خداحافظی طولانی سوار هواپیما شدیم .پرواز برای من ومامانی خوب بود . وقتی به اصفهان رسیدیم مادر جون وپدر جون به همراه خاله ودایی امیر به استقبال ما آمده بودند .همگی خوشحال بودند ومنو مدام از هم می گرفتند ومی بوسیدند ومی گفتند چقدر تغییر کردم وبزرگتر شدم. ...
3 بهمن 1391

مراسم علی اصغر

      جمعه    ٢٠/٨/١٣٨٩        امروز صبح وقتی از خواب بیدار شم مامان یه لباس جدید تنم کرد که اصلا به ما بقی لباس هام شبیه نبود.لباسی سفید،روسری سبز و یه سربند که روی اون نوشته شده بود " یا حسین شهید " .                اون روز با اون لباسا به جایی به نام گلزار شهدا رفتیم . بچه های زیادی اونجا بودند . لباسای ما خیلی به هم شبیه بود .مامان می گفت امروز روز علی اصغر.علی اصغر پسر 6 ماهه امام حسینه که آدم بدا شهیدش کردند، پس مامانا توی این روز بچه هاشونو لباس علی اصغر می پوشونندو به یاد اون روز عزاداری می کن...
3 بهمن 1391

یکی از قشنگ ترین لحظات مامان

           1390/5/25       امشب وقتی پارسا رو بغل کردم ...       خیلی محکم منو بغل کرد و چندین بار با ذوق واشتیاقی شدید منو بوسید .       این کار برای اولین بار بود وشاید یکی از قشنگ ترین حس هایی که طی زندگی 25 ساله ام داشته ام. احساس می کردم که فرشته کوچولوی من منو واقعا دوست داره .       آه خدای من صدها هزار مرتبه شکر به خاطر این فرشته کوچولویی که به ما دادید .       شُکر       شُکر       شُکر ...
3 بهمن 1391

لغت نامه تصویری پارسا گلی

    گوشی :دوشی کفش : تَشب باطری : باطلی بخاری:بُخالِ جوراب :جوباب خوشگل :اُشگل هواپیما :هبپیمان روشن :اُشن نوشابه :موشابی قشنگ :گشن کیک :کِک پارک :پاک یک :اِک مادرجون :مادردون چَشم :تَشب اداره :اِدالَ گواش :گباش عقب :عَبق   لاک پشت : آک پشت شستم :سُستم مورچه :موچه رفته :اَفته ماهی :مانی بخوریم:بُخُلیم مگس :مَدَس خراب شد :خَباب شد خرگوش : اَگوش جوجه : دوجه کیوی :کیبی هادی : آدی مسواک : مسپاک گوش : دوش اطفال :اپال چتر :تَتــــــــ...
3 بهمن 1391

شب چله

      جمعه    1391/10/1       صبح زود بیدار شدیم،پدرجون دنبالمون اومدند ومارو به همراه خاله بعد از کلی گشت وگذر به خونه بردند.اون روز مامان وخاله توی یکی از اتاقا مشغول یه کارایی بودند که حاصل اون اینا شد.             شب هم که شد همه این گاری ها رو بردیم خونه خاله اینا .       تا نیمه های شبم اونجا بودیم جاتون خالی اونجا هم خیلی خوش گذشت.منم چند تا عکس گرفتم خوب نشد ولی نی تونید ببینید.       ...
2 بهمن 1391